اگه گفتين اين عكس چيه
داستان عكس بالا يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود... در يك بعداز ظهر تابستاني آقاپسري گل در آغوش مامان لالاييده بودند و اصلا هم دلشون نمي خواست موقعيت خوب خودشون رو عوض كنند. ماماني هم كه روز جمعه بود و شنبه بايد مي رفت سركار و دلش گرفته بود آقا پسري رو نمي گذاشت پايين و غرق تماشاي اون شده بود. تا اينكه بعد از 2 ساعت اونو گذاشت پايين .ديگه دستهاش يه جورايي خواب رفته بود كه با ديدن تصوير گوش اقا پسري روي دستش خندش گرفت و رفت دوربين رو برداشت و از دست خودش عكس انداخت. ...
نویسنده :
جوجو کوچولو
10:23



